ای زادگاهم

ای زادگاهم ....

ای خطه ی نیاکانم .....

اکنون که در آستانه شروع بهاری دوباره ام ، .... دوباره به یاد ت افتادم .....

بازهم در تو گذر سریع زمان را خوب می بینم . به هزاران دلیل در بهار جزیی ترین خاطرات بیاد می آیند .

بیاد می آورم اول سراغ بزرگتر ها میرفتیم پدر بزرگ ها و مادر بزرگ های پر جنب و جوشی که اکنون سال هاست از جنب و جوش باز مانده اند. والبته دو استثنا داشت کسانیکه داغدار ند و کسانیکه سال اول ازدواجشان است0

 پدر بزرگهایی که اولین ساعات عید مختص رفتن به خانه های ایشان بود وقتی که میرفتیم دیگران هم آمده بودند ،محورهای صله ارحام و قرارگاههای دیدار فامیل ، فامیل های دور و نزدیک که وجه مشترکشان اجدادند. سفره هفت سین، کماچ سن ،تخمه ، شیرینی ، چای ، دست دادن و بوسیدن دست و گونه هایی که ... اکنون  فقط امکان بخاطر آوردنشان میسر است و یا شاید در خواب دیدنشان .

ای اجداد من ای نیکانم ای خیل کوچ کرده ی از هم شهریانم که خیلی دل تنگتانم ، هم اکنون پیشاپیش با خاطره ام ،تصور م از شما ، تخیل و یاد کردنتان  به عید دیدنی تان آمده ام بهار و خزان ها طبیعت هی .....تجدید شد اما خزان شما را دیگر بهاری نیامد چنان رفتید که گویی نیامده بودید و چنان زنگی کردید و می کنیم که گویی جاودانیم.

ای شما که اسطوره های کار و تلاش بودید، بیکاری را ننگ و عار میدانستید عادت به سحر خیزی داشتید، با خدای خود مانوس بودید، برقی نبود که تلوزیون و رادیو را بکار اندازد تا ذهن و دل و دماغ خود را مصروف برخی اراجیف کنید،چت،پیامک و....

مستقیم از دل به خالق وصل میشدید بر او توکل. و اعتماد داشتید ، غیر اورا موثر نمی دانستید ، طمع نداشتید در کمال صداقت در یک خانه چندین نفر با دلی خوش زندگی میکردید . از ته دل میخندیدید خند ه هایی که الان بر لبان کسی کمتر می نشیند. وارسته بودید و دلها وسینه هایتان اکنده از محبت خداوند و اولیائش بود.

ای زادگاهم ، تو را به دیدار زنده ها از مرده هایشان در ایام عید و در شب سال میشناسم در آخرین روز از سال قبل و اولین روز از سال جدید میبینی که ایستادگان به دیدار خفتگان آمده اند و هر کس چونان من اکنون خاطرات خود را مرور میکند و به اعماق زندگی میرود و کتاب گذشته را ورق میزند . و ...چه خاطراتی...

ای زادگاهم ، در این فصل تو را با رودخانه فصلی ات میشناختم برف های انبوهی که تا تابستان گاهی به باز شدن ادامه میدادند و در زمستان وحشی میشد و در بهار آرام و زلال جریان داشت ،مزارعی که در زمستان با باران آبیاری میشد و زارعین باید چندین نفر باهم میرفتند تا بتوانند آب را از رودخانه به جوی باز گردانند ، رودخانه ات نیز از تب و تاب ایستاده است ، سال هاست که دیگر صدایی از آن بلند نمی شود ....

ای زادگاهم ، در این فصل تو را با هم سن و سالانم میشناسم  ، هم بازی ها ، هم کلاسی ها ، هم محله ای ها.... بچه های دیروز ....و اکنون هر کسی درجایی و در وضعیتی است و تعداد از آنها دیگر نیستند .

فطرتا با هر آغازی انسان به یاد پایان آن می افتد (اگر بداند که ابدی نیست ) و بهار هم چنین است.

اکنون مرا بهار دل انگیز دیگری

آورده است وعده ی پاییز دیگری

ویرانه های خانه من ایستاده اند

در انتظار حمله ی چنگیز دیگری

 این یاد آوری ها می تواند بما بفهماند که جهان ابدی و همیشگی نیست و بلکه بسیار زود گذر است در حد توقف رهگذری در منزلگاهی . آن وقت غم وغصه های پوچ از بین خواهند رفت و غم وغصه های دیگری که عین شادی اند و یا شادیهایی که عین غصه اند جایگزین آنها خواهد شد. غم وغصه های عمیقی که بر پایه راسخ شدن عزم برای بهروری بیشتر و بهتر از زندگی (که همان وقتمان است) استوار خواهد شد و آن قطعا برای تحصیل و تثبیت گذرگاه برای درنگ یک رهگذر نخواهد بود.

نو بهار است در آن کوش که خوش دل باشی

ای بسا گل بدمد باز و تو در گل باشی

  شعر مرتبط:

چو طغرالجرد آییم گاه گاهی

/ 1 نظر / 8 بازدید
حسین

در آن پارادیم کهن ما حلقه هایی از رشته زنجیر هایی بودیم که حلقه های اصلی بزرگان خاندان و اجداد در انتها انها را بهم متصل کرده بودند و درنهایت حلقه واحد زاد و بوممان همه را محکم به خود گرفته بود. همسان و یکنواخت و شبیه هم از این رو گسستی نبود، همه بهم مرتبط بودند، مثل زنجیر های دسته های عزاداری، ضربه ها گاه دانه ای و یا رشته کوچکی را جدا میکرد که بچه ها، همان ها را نیز جمع میکردند و بهم متصل می نمودند که باز هم زنجیری می شد در دست نسلی دیگر. این الگو پیاپی ادامه داشت تا گسست جدید پدید آمد، دنیای نو، گفتمان و پارادیم نو، غوره نشده مویز شدیم،سنت را بخوبی درک نکرده مدرن گشتیم و در برزخی از سنت و تجدد سرگردان. نه شیوه کبک نه روش کلاغ، نه رومی نه زنگی، نشسته بر کشتی ای بی لنگر و پر تلاطم. این سو و آنسو کشان، با خوشان و ناخوشان، بدون جای پایی محکم نگاهی به دوردست. بسطی پدید آمد ضرورت های با هم بودن، رخت بر بست. منافع جدید روی نمود و تقابل پدیدار گشت. هر کس رو به سویی نهاد. به یکدیگر بجای همراه به چشم مزاحم نگاه کردیم. فرشته همدلی را خواب کرده و با غول طمع به جان هم افتادیم. زنجیر های عزا داریمان دگرگون شد، دانه ه