پابدانایی که خواهیم دید

سالهاست وقتی به هم میرسیم میگوییم چه ایاااامی بود

  کاش تکرار میشد

 کاش یکبار دیگر دور هم جمع میشدیم

کاش به دبستان , راهنمایی , دبیرستان میرفتیم از عکاسی فتو عباد و آقای سالاری عکس میگرفتیم .

 کاش معلمهایمان و مدیران مدارسمان را میدیدیم از دکان اخلاقی , رضا عبدالله زاده (چریک) , احمد یزدی و.......... رد , میشدیم .

کاش به  حمامهای عمومی میرفتیم , در باشگاه و زمین فوتبال میدویدیم, مادر ما را برای خرید نان میفرستاد ,پدر خسته مان از درب وارد میشد سلام میکردیم. سوار سرویس های ذوب آهن میشدیم, در بگشتو و باغ کاظم آباد تفریح میکردیم و سر به سر دوستان خودمان میگذاشتیم.

چه کاش ها و رویا های خوب و  زیادی.......

الان فرصتی پیش آمده

هرچند که بعلت تقارن زمان برگزاری گردهمایی پابدانایی های عزیز با آغاز مجدد فعالیت مدارس و دانشگاهها شاید امکان آمدن حد اکثری فراهم نشود اما بلا خره برخی از دوستان رنج سفر را بر خود هموار خواهند ساخت و خواهند آمد.

انگیزه و تمایل به این سفر صرفا بیادآوری خاطرات خوشی است که در برهه ای از زمان در این منطقه رقم خورد.

افرادی با زبان . قومیت . لهجه و... مختلف ولی یگانه  همدل , همراه , در اوج صمیمیت و وفاق و سر خوشی و بالندگی .

در سنین و مقاطع مختلف عمر از مجردی , ازدواج , تا بدنیا آوردن چندین فرزند و رشد دادن آنها ...در این منطقه صبح و شام کردند.

آن پابدانا که از زرند شروع میشد و به نگهبانی اول معروف به نگهبانی دشتخاک میرسید و کم کم آثار معدنی بودن منطقه ظاهر میشد و به معادن اولیه و جلوی ترانسپورت و شلوغترین قسمت و آنهمه بیا و بروهااااااا میرسید ... ساختمان های اداری , کانتین و نانوایی و ساختمان های مسکونی و یک مسیر 12 کیلومتری از ساختمان ها و تعمیرگاه و آزمایشگاه زغال و آتش نشانی و حمام ها و.... باغها و طی میشد تا به کیانشهر میرسید.

بانکها , مغازه ها, اخلاقی ها , رضا عبدالله زاده ها, شاهرخی ها, عکاسی فتو عباد , مسجد , مدارس , صندوق قرض الحسنه , سینما ها , باشگاهها , استخر ها , ژاندارمری , بهداریها و..... آن همه فعالیت و جنب و جوش وااااااااااااای که چه ایامی بود.

تابستانش , زمستان و برفها و بارانها و رودهایش , یخبندانها و قندیلهای بزرگی که روزها آب نمی شد. ایام نوروزش , ماه مبارکش و هئیت های عزاداریش.....

کاش این یک شبی که در پابدانا هستیم به درازا میکشید پنجره ای باز میشد سرکی به گذشته میکشیدیم

جای نشست و برخواست پدرم - مادرم - خواهر و برادرم توی این خانه را میدیدم حس میکردم - رنگ , نوع لباس و جای لباس ها ی آویزان شده سرویس های خونه , همسایه های بغلی و روبرویی.

همکارهای پدرم (که چون دو برادر بودند نه رشکی نه حسادتی نه شیطنت و نیرنگی ... همه اش خیر خواهی)بابااا؟ ,  ماماااان؟میشه توی عالم بچگی صدایتان کنم , صدایم کنید , اینجا چرا اینجوریست؟ , کجاااااااااا رفتند ؟ چرا ساکت است ؟ کو رئیس ها و مرئوس ها , فرمان بده ها و فرمانبر ها , چراغ زندگی از سو افتاده است؟ چه خبر شده؟

حتما آن خاطرات را با اشک چشم و پلک زدن ها تصویر به تصویر از خاطر خواهیم گذراند. پدران و مادرانی که سالهاااااااااااا در این منازل(فلزی, بلوکی ها, ردیفی ها و زیر بهداری , جلوی سینما و...) و خیابان و منطقه آمدند , رفتند , خندیدند , ناراحت شدند , خوشحال بودند ولی چرخ زمانه همه چیز را در نوردیده است. دیگر از بسیاری از ایشان خبری نیست . به سرای دیگر کوچانده شدند.

 

بچه هایی که بدنیا آمدند , مدرسه رفتند , خاطراتی از مدرسه , همکلاسیها , هم دوره ایی ها , و معلم هایشان دارند , اکنون بزرگ شده و موی سپید کرده اند....

کاش بتوانیم یکبار دیگر با حضور عزیزان در همه رد ه های سنی دهه پنجاه - شصت و هفتاد را حس کنیم. 

/ 2 نظر / 21 بازدید
مهدی محمدی

سلام اقاي صيفوري خوبيد من اينهايي که نوشتید خوندم اشکم دراورد یه لحظه خودمو بردم توبچگی خانواده ما تا سال70 اونجا بود ما چند سالی تو بلوکیها وچندسال هم دوطبقه های روبری بهداری مینشستیم کاش زمان یک دفعه دیگه برمیگش ولی افسوس خیلی زود دیر میشه[گریه][گریه][گل]

خلیل تاش

با اجازه مطالبت را جهت استفاده عموم برداشتم