طغرالجرد

زادگاه ما

پابدانایی که خواهیم دید
ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩۱   کلمات کلیدی: گردهمایی پابدانایی ها ،کیانشهر ،خاطرات زندگی

سالهاست وقتی به هم میرسیم میگوییم چه ایاااامی بود

  کاش تکرار میشد

 کاش یکبار دیگر دور هم جمع میشدیم

کاش به دبستان , راهنمایی , دبیرستان میرفتیم از عکاسی فتو عباد و آقای سالاری عکس میگرفتیم .

 کاش معلمهایمان و مدیران مدارسمان را میدیدیم از دکان اخلاقی , رضا عبدالله زاده (چریک) , احمد یزدی و.......... رد , میشدیم .

کاش به  حمامهای عمومی میرفتیم , در باشگاه و زمین فوتبال میدویدیم, مادر ما را برای خرید نان میفرستاد ,پدر خسته مان از درب وارد میشد سلام میکردیم. سوار سرویس های ذوب آهن میشدیم, در بگشتو و باغ کاظم آباد تفریح میکردیم و سر به سر دوستان خودمان میگذاشتیم.

چه کاش ها و رویا های خوب و  زیادی.......

الان فرصتی پیش آمده

هرچند که بعلت تقارن زمان برگزاری گردهمایی پابدانایی های عزیز با آغاز مجدد فعالیت مدارس و دانشگاهها شاید امکان آمدن حد اکثری فراهم نشود اما بلا خره برخی از دوستان رنج سفر را بر خود هموار خواهند ساخت و خواهند آمد.

انگیزه و تمایل به این سفر صرفا بیادآوری خاطرات خوشی است که در برهه ای از زمان در این منطقه رقم خورد.

افرادی با زبان . قومیت . لهجه و... مختلف ولی یگانه  همدل , همراه , در اوج صمیمیت و وفاق و سر خوشی و بالندگی .

در سنین و مقاطع مختلف عمر از مجردی , ازدواج , تا بدنیا آوردن چندین فرزند و رشد دادن آنها ...در این منطقه صبح و شام کردند.

آن پابدانا که از زرند شروع میشد و به نگهبانی اول معروف به نگهبانی دشتخاک میرسید و کم کم آثار معدنی بودن منطقه ظاهر میشد و به معادن اولیه و جلوی ترانسپورت و شلوغترین قسمت و آنهمه بیا و بروهااااااا میرسید ... ساختمان های اداری , کانتین و نانوایی و ساختمان های مسکونی و یک مسیر 12 کیلومتری از ساختمان ها و تعمیرگاه و آزمایشگاه زغال و آتش نشانی و حمام ها و.... باغها و طی میشد تا به کیانشهر میرسید.

بانکها , مغازه ها, اخلاقی ها , رضا عبدالله زاده ها, شاهرخی ها, عکاسی فتو عباد , مسجد , مدارس , صندوق قرض الحسنه , سینما ها , باشگاهها , استخر ها , ژاندارمری , بهداریها و..... آن همه فعالیت و جنب و جوش وااااااااااااای که چه ایامی بود.

تابستانش , زمستان و برفها و بارانها و رودهایش , یخبندانها و قندیلهای بزرگی که روزها آب نمی شد. ایام نوروزش , ماه مبارکش و هئیت های عزاداریش.....

کاش این یک شبی که در پابدانا هستیم به درازا میکشید پنجره ای باز میشد سرکی به گذشته میکشیدیم

جای نشست و برخواست پدرم - مادرم - خواهر و برادرم توی این خانه را میدیدم حس میکردم - رنگ , نوع لباس و جای لباس ها ی آویزان شده سرویس های خونه , همسایه های بغلی و روبرویی.

همکارهای پدرم (که چون دو برادر بودند نه رشکی نه حسادتی نه شیطنت و نیرنگی ... همه اش خیر خواهی)بابااا؟ ,  ماماااان؟میشه توی عالم بچگی صدایتان کنم , صدایم کنید , اینجا چرا اینجوریست؟ , کجاااااااااا رفتند ؟ چرا ساکت است ؟ کو رئیس ها و مرئوس ها , فرمان بده ها و فرمانبر ها , چراغ زندگی از سو افتاده است؟ چه خبر شده؟

حتما آن خاطرات را با اشک چشم و پلک زدن ها تصویر به تصویر از خاطر خواهیم گذراند. پدران و مادرانی که سالهاااااااااااا در این منازل(فلزی, بلوکی ها, ردیفی ها و زیر بهداری , جلوی سینما و...) و خیابان و منطقه آمدند , رفتند , خندیدند , ناراحت شدند , خوشحال بودند ولی چرخ زمانه همه چیز را در نوردیده است. دیگر از بسیاری از ایشان خبری نیست . به سرای دیگر کوچانده شدند.

 

بچه هایی که بدنیا آمدند , مدرسه رفتند , خاطراتی از مدرسه , همکلاسیها , هم دوره ایی ها , و معلم هایشان دارند , اکنون بزرگ شده و موی سپید کرده اند....

کاش بتوانیم یکبار دیگر با حضور عزیزان در همه رد ه های سنی دهه پنجاه - شصت و هفتاد را حس کنیم.