طغرالجرد

زادگاه ما

پاییزی دیگر
ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ مهر ۱۳٩٤   کلمات کلیدی:

 

چند سالیست که در فصل بهار و پاییز این شعر بخاطرم می آید:

اکنون مرا بهار دل انگیز دیگری

آورده است وعده پاییز دیگری

ویرانه های خانه من ایستاده اند 

 در انتظار حمله چنگیز دیگری

باز هم به "پاییز" رسیدیم شروع تدریجی سرما ، زردی برگ ها ، پژمردگی حیات ، مقدمه مرگ نباتات 

با "سال تحصیلی" آغاز می شود و ماه اولش "مهر" است.

"الرحمن علم القران"  کسی که قرآن را "تعلیم" داده" رحمان " است.

آموزش با زور نمی شود بلکه با حب ، عشق و مهر میشود و آسان میشود و جمعه هم به مکتب می آورد اطفال  گریز پای را.

امید است که نو نهالان ، دانش آموزان و دانشجویان که عموما از افراد دهه هشتاد و هفتاد می باشند با علاقه و با انگیزه فهم و درک واقعیات و حقایق و مایحتاج زندگی درس بخوانند و پرسشگری را عادت و سر لوحه توجه خود قرار دهند و بلکه آموزگاران محترم آنرا آموزش دهند و بدون " چرا" و "برای چه " از چیزی نگذرند .

ما دهه چهلی ها 

نسل ما افراد ویژه ایی هستند دهه چهل به عقب تر هر چه هستند (دهه 30 ،20 ،10)

ما نسلی هستیم که (تا اینجای توسعه) حلقه اتصال ما قبل به مابعدی هستیم که دگرگونی های بزرگی رخ داده است.

می توانیم بخاطربیاوریم که در قلمرو حیات ما:

آب لوله کشی نبود....

برق نبود....

تلفن نبود....

تلویزیون نبود.....

خود رو نبود....

ارتباطات نبود...

بجز پزشک هندی و پاکستانی نبود....

آهن ، سیمان ،اجر، سرامیک و..... نبود 

و اگر فهرست..... کنم شاید.... این فضای بیکران مجازی نیز کم بیاورد

ولی سادگی ، صداقت ، صفا ،صمیمیت، و خیلی چیز های دیگر که از صفات و سجایایی انسانی هستند بیشتر بود.

متاسفانه از نسل دهه اول 1300 کمتر کسی است که زنده باشد و تقریبا  در حال تمام شدن می باشند و آنهایی که هستند بسیار کم بوده و حوصله و تمرکز یاد آوری گذشته را ندارند ولی چیزهای زیادی را از نحوه زندگی و گذران عمرشان به ما گفتند که قابل کتابت و ثبت و ضبط کردن می باشد.

پاییزهای مختلفی که زادگاهمان از سر گذرانده است:

زادگاهمان پاییز های مختلفی را از سر گذرانده است  

به لحاظ مردمی که آنجا بودند ، به لحاظ طبیعت بکرش ، به لحاظ صفات و سجایای انسانی اش ، به لحاظ اشتغال و مردان و زنان پر کارش

به لحاظ کشف و استخراج زغالسنگش ، به لحاظ طلوع و تقریبا افول هموطنان مهاجری که چند دهه ای را در کنار هم بودیم ...

......

همه چیز در حال دگرگونی است

حتی فصل های سال

حتی سرما و گرما ها و برف و باران فصل ها

حتی برکت عمر

گویی ساعت ها و فصل ها و ساعت ها آب رفته اند چونان پارچه های قدیم

گفت :

چشمانم کم سو شده است 

دیگر نمی توانم راه بروم

دارم زانو میزنم

دندانهایم مصنوعی شده

و معده ام تحمل هر غذایی را ندارد

یه روزی این خانه ام شلوغ بود ، بچه هایم ...همه بودند

الان کسی نیست

هر روز چشمانم به در است کسی سرک نمی کشد

تنهایی کشنده است

یک گیسوی سیاه دیگر نمانده....

......

چیزی یادم نمی آید

چقدر به زمستان مانده؟

زیستن دشوار شده است...

گاهی می بینم بچه هامون هم از ما بدتر اند

آنها هم خزان زده

شده اند

موها ... دندانها... سوی چشمان

و گفت تف توی این دنیا

چه نادان است کسی که به آن دل ببندد و به آن دل خوش کند

12 روز

از پاییز

گذشته

است

بشمااار که میرسد

زمستان