طغرالجرد

زادگاه ما

خاطراتی از گذشته از زبان پیشکسوتان :

١- گفتگو با عبدالنبی امامی از پیشکسوتان معماری و شهرسازی :

در سایت anthropology.ir/node/6237 // در باره پابدانای سال ١٣۴۶ مطالبی جالب آمده است٠ خلاصه آنرا در ذیل بخوانید وبرای خواندن تمام مطلب بر روی سایت مزبور کلیک کنید٠

 ٠٠٠پس شما دهه 60 در آلمان بودید
امامی : بله ، آنزمان من در آلمان بودم که در واقع یکی از بهترین دوره ها بود. شکوفایی اقتصاد آلمان ؛ کار خوب گیر می آمد . اداره کار 10 آدرس برای کار میداد و میگفت برو اگر خوشت نیامد بیا من 10 آدرس دیگر برایت مینویسم. اکثرا هم ، من تابستانها میرفتم کار میکردم . در دفاتر معماری کار می کردم و در ایران همین کار در دفاتر آلمان بود که عملا کمکم کرد . دانشگاه چیز زیادی یاد می دهد اما  آن کار عملی را کمتر یاد میدهد. من آن موقع یعنی سال 1346 که به ایران آمدم و در معدن پابدانا مشغول به کار شدم ، آنجا خیلی وضع ابتدایی داشت . یادم است شروع به کار ، 100 تا کارگر آوردند به من نشان دادند گفتند اینها بیکارند، میخواهیم تو برای اینها خانه بسازی ، نه از این خانه های آشغالی ؛خانه خوب میخواهیم که بسازی . گفتم آخر یک روزه که من نمیتوانم براشون خانه بسازم. گفتند ما نمیدانیم باید بسازید . بهشون گفتم خیلی خب کاغذ کالک به ما بدهید ، گفتند کاغذ کالک چیه ، گفتم   T بدهید ، گفتند T  چیه ، گفتم گونیا بدهید ، گفتند گونیا چیه ، به من کاغذهای بزرگ خط دار با مداد و یک پاک کن و مداد تراش دادند و بعد از سه روز یک پیکره برای   26 تا خانه تحویلشون دادم و این فقط به دلیل کار در دفاتر معماری آلمان بود که من توانستم این طورتصمیم گیری بکنم. این شروع کار من بود. این خانه ها هنوز هم در معدن پابدانا هست .

روحی: این معدن در کجا قرار دارد ؟
امامی: در منطقه کرمان در منطقه ذغال خیز که  روسها برای ذوب آهن داشتند شناسایی و تجهیزش میکردند ، نه در خود کرمان ، در 180 کیلومتری آن که آن موقع جاده هم نداشت و برای رسیدن به آنجا ما 8 ساعت در راه بودیم. در آنجا من در چادر زندگی میکردم و میز کارم هم همان جا بود. یادم است که آنجا مار داشت و من دور چادر پونه میگذاشتم و روی میزم هم کلی سنگ گذاشته بودم که وقتی مار میدیدم به طرفش می انداختم ( می خندد ) بله اینطوری زندگی و کار میکردیم. ... ولی خب یک دوران جالبی بود . علاقه به مملکت و سازندگی آنقدر زیاد بود که توی رشته های مختلف یادم است 35 ، 36 تا مهندس فوق لیسانس در رشته های مختلف از جمله طب و غیره در پابدانا مشغول به کار بودند . چیزی که در خود استان کرمان اینقدر نبود و علاقه به سازندگی و مملکت بالا بود . امروز فکر نمی کنم بچه های ما حاضر باشند بروند توی چنین شرایطی کار کنند .هر چند زندگی در معدن پابدانا مشکل بود ، دوستان خیلی خوبی در آنجا پیدا کردم که هنوز با هم ارتباط داریم . من آنجا یک مجله ای با اوزالید چاپ کردم به نام تنگر نامه  که اسم قدیم معدن پابدانا بود . خلاصه در آن مجله کاریکاتور همکاران را  می کشیدم .  از خود دکتر شیبانی هم شروع کرده بودم که در آنزمان رئیس ذوب آهن بود. .. توی تهرون  این مجله که طنز و فکاهی بود خیلی گل کرده بود  .... این مجله باعث میشد که جوّ عزبخانه ای که در معدن پابدانا بود شکسته شود ، از کارهایی که میکردیم این بود که سینمای تابستانی درست میکردیم و پروژکتور خریدیم و فیلم می گذاشتیم .  
 حمامی که ساخته بودیم حمام بزرگی بود و توی خود مردم بومی شایع شده بود که وقتی روشن شود ، منفجر میشود ... این حمام هم مردانه داشت و هم زنانه ؛  با آب مفصل و ذغال سنگ هم که اُورت داشتیم  ولی کسی استقبال از حمام نمیکرد برای اینکه فرهنگ حمام رفتن نداشتند نهایتا تصمیم گرفتیم که دو ساعت به هرکسی که حمام میرود ، اضافه کاری بدهیم  و این باعث شد که کارگرها نه فقط خودشان بلکه همسرانشان را هم به حمام بفرستند ، چون باز هم شامل اضافه حقوق می شد. باورتان شاید نشود ، قیافه معدن سفید شده بود !... و بعد از سه چهار ماه این قانون را برداشتیم و حالا دیگر اگر حمام خراب بود معترض بودند که چرا حمام خرابه . بله فرهنگش دیگر جا افتاده بود و یادم است که یک بار پیرمردی خودش را به آنجا رسانده بود و می گفت سه روز در راه بوده ام و آمده ام ببینم  حمام چه جوریه ! برای  توالت رفتن مشکل داشتند. چون عادت داشتند با سنگ خودشون را تمیز کنند با آب بلد نبودند خودشون را بشورند . نگهبان گذاشته بودیم دم توالتهای عمومی که  ملت با خودشون سنگ نبرند ( می خندد )... اما خانه هایی که برایشان ساختم ، توالت را داخل ساختمان گذاشتم و تأکید کردم که حتما برایشان فلاش تانک بگذارند . گفتند ما تجربه بدی داریم ، سنگ می اندازند چاه توالت گرفته می شود ، من هم اصرار می کردم که اگر مسئولیت با خودشان باشد و فلاش تانک هم داشته باشند ، حتما از توالت مراقبت می کنند ، و واقعا هم همین شد . فرهنگ  توالت توی خانه کوچک کارگری را من جا انداختم ( اون موقع فلاش تانکها از انگلیس می آمد ). ولی پایش ایستادم و این کار را کردند . و واقعا خیلی شاهد عوض شدن فرهنگ بومی بودیم . مدارسی که ساختیم یادم است . چون مدارس کم بود ، دختر و پسر را باهم مخلوط گذاشته بودیم  حتا تا کلاس 12 ؛ و خیلی معلمها اظهار رضایت می کردند که بچه ها بهتر درس می خوانند . و همچنین مبلمانی که برایشان می ساختیم ، من اینها را از مجله آلمانی که همراهم بود الگو میگرفتم .  یک سری اش را کپی کردیم . اینقدر در سطح بالا بود که  یادم است که یکی از این مدیران آموزش و پرورش تهرون که آمده بود برای بازدید ، به التماس یک جفت میز و صندلی معدن را با خودش برد که بدهد از رویش برای مدرسه اش بسازند . اینها همه خاطراتی است که برای آدم میماند و خیلی هم مثبت بود این تجارب ...

روحی : خانه هایی که برای کارگران در معدن پابدانا ساختید ، چگونه بودند ؟
امامی : ما خانه های خیلی ساده ای ساختیم . آن موقع تیر آهن هنوز نبود و مشکل بود و من یادم است که یک سری خانه با طاق ساختیم . طاق های ضربی که تیر آهن نخواهد. این خانه ها با زیر بنای خیلی کمی بودند . ولی بهشون حیاط دادیم . خیلی کارگرها از حیاط استقبال کردند  . برای اینکه در باغچه هایشان سبزیجات و بادمجان و ... می کاشتند چون سبزیجات و صیفی جات در معدن گیر نمی آمد . و این ها خودش باعث می شد که کارگرها به کارشون و زندگی در آنجا علاقه مند هم بشوند ، حتا اگر حقوق کمی دریافت می کردند و ناراضی بودند ولی وقتی میدیدند بادمجانی که کاشته  دارد به عمل می آید ، انگیزه استعفا کم می شد . و من حتا سعی کردم که مثل شهرهای آلمان یک سری باغچه های کوچک درست کنم و در اختیار کارگرها قرار بدهم . اما متاسفانه ابعاد فکری مدیران آن موقع این اجازه را نمی داد و این مسائل را درک نمی کردند که این کارها را بکنند ...

روحی : هنوز هم این خانه ها و این معدن هستند ؟
امامی : من نرفته ام ولی قطعا هستند . هر چند که اصولا معادن دوام خیلی زیادی ندارند تا زمانی که ذغال سنگ استخراج می شود و کارگر در آن کار می کند . آنها هم هستند .  اگر این وسط  صنعت دیگری را توی این شهرها جایگزین نکنند که معمولا هم نمیکنند وقتی ذغال سنگ معدن پابدانا تمام بشود ، دیگه آن موقع شهر پابدانا عملا به شهری مخروبه تبدیل میشود. احتمالا مثل شهرهایی که در آمریکا جویندگان طلا به جا گذاشته اند . ولی معدن پابدانا هنوز فعال است و هنوز ذغال سنگ برای ذوب آهن تأمین می کند . خیلی علاقه داشتم فرصتی میکردم میرفتم سری می زدم ولی خب سی و خورده سال از آن میگذرد و من هنوز فرصت اینکار را نکرده ام .
روحی : با توجه به صحبت های شما ، داشتم فکر میکردم تغییر فرهنگ از راه معماری در پابدانا ایجاد شده است . ساختن حمام و سپس ضرورت به وجود آمدن فرهنگ حمام رفتن یا همینطور استفاده از توالت و ...
امامی : بله ، ما مثلا آنجا ساختمان که میساختیم ، هر کدام از این آجرها یک ابعادی داشتند ، و خیلی هنگام بنایی مشکل بود که اینها را باهم جور  بکنیم ، یادم است  که  استاندارد آجر آلمان را کشیدم و فرستادیم اصفهان آن موقع و قالبهای آلومینومی دادیم به مقدار زیاد ساختند و این را مجانی  بین کوره های آجرپزی استان کرمان  پخش کردیم  که ابعادشان یکی در بیاید . خودشان با قالبهای چوبی آجر میزدند.... اینطوری خیلی راحت ما آجر در استان کرمان را استاندارد کردیم . ... کوره های آجر پزی آنجا اینطوری همگی شان استاندارد شدند . و این هم یک تجربه خیلی خوب و مثبتی بود که آنجا انجام دادیم . ... علاقه به کار و علاقه به سازندگی آن زمان خیلی زیاد بود . من ، خودم از یک محیط لوکس و مرفه آمده بودم  و در آلمان در مضیقه نبودم و می توانستم آنجا باشم حتا در دوران دانشجویی هم از ایران برای من پول می آمد و هم دولت آلمان به دانشجویان کمک مالی می کرد . کافی بود که پروفسوری که باهاش کار میکردم تأئید بکند که من  در حال درس خواندن هستم ، تا دولت آلمان به عنوان کمک تحصیلی به من ماهیانه 300 مارک آن موقع  بدهند و تابستانها هم که می رفتم کار می کردم و در رفاه زندگی میکردم خانه خوبی داشتم ، توی خوابگاه من هیچوقت زندگی نکردم .  اتوموبیل داشتم ، و خوب هم خرج می کردم . آنوقت از آن محیط آمدم رفتم معدن پابدانا که عذب خانه بود و هیچ تفریحی نبود ولی خب سازندگی جلویمان باز بود. و در آنجا همان سازندگی بود که ما را ارضا ء می کرد و تجربه های خیلی خوبی برایمان ایجاد کرد . در معدن پابدانا و معادن دیگر، چون من در معادن دیگر هم کار کرده ام در معادن بسیاری ساختمان ساختیم ، در خود شهر کرمان هم در پایگاه ذوب آهن یک سری ساختمان ساختیم همه اینها باعث شد که یک تجربه خیلی خیلی خوبی پیدا کردیم.. .و البته یک زلزله ای هم آنجا آمد که توی شهر (ریگ آباد) عده ای هم کشته شدند . نزدیک شهری که من در آنجا ساختمان ساخته بودم . اما خب خوشبختانه  چون ساختمان با آجر و ملاط و سیمان  بود ، فقط یک مقدار ترک خورده بود . ولی خب برای من این تجربه را داشت که باید زلزله را در ایران خیلی جدی گرفت . من آن موقع زیاد روی این مسئله فکر نمی کردم  ولی دیدم باید خیلی جدی فکر کرد و مجوزهای لازم را از ژئوفیزیک گرفت .