طغرالجرد

زادگاه ما

تصاویر-سری اول
ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۳٠   کلمات کلیدی:
 
اولین گردهمایی پابدانایی ها(برنامه های این دو روزه - هماهنگی و دست اندر کاران)
ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢٩   کلمات کلیدی: بگشتوئیه ،گرهمایی ،بخش طغرالجرد ،پابدانایی ها

1- در بگشتوئیه:

مطابق برنامه ریزی قبلی اولین محل ملاقات خیل از دوستانی که سالهاست یکدیگر را ندیده اند در بگشتوئیه در صبح روز پنجشنبه 23 شهریور بود.اینجا اوج شادی و خوشحالی از ملاقاتی دوباره پس از گذشته دو سه دهه ی از عمر بود.

آقای خلیل تاش گفتند که از اینجا عکس و فیلم تهیه کرده اند که در وبلاگ خوبشان به نمایش خواهند گذاشت.

2- در گلذار شهدای طغرالجرد:

پس از صرف ناهار در بگشتوئیه در عصر پنجشنبه دوستان مهمان در گلزار شهدای طغرالجرد اجتماع نمودند که بنده در این بخش از برنامه به اجتماع ایشان پیوستم و در مقدمه مطالبی نوشتم.

3- در کیانشهر

پس از آن به کیانشهر رفتیم , در باشگاه ,جلوی بازار, جلوی کپسولی که هم سالن گردهمایی در آنجا بود و هم دبیرستان پروین اعتصامی(محل صرف شام) واقعا در اینجا اوج شلوغی بود مثل اینکه توی همان سال ها هستیم.

در سالن گرد همایی فرماندار محترم آقای متقی صحبت و گفتند در این همایش ایشان نیز در کمال تعجب یکی از دوستان و هم رزمان سابق خود را دیده اند - و همچنین از استقبال خود بعنوان فرماندار شهر از سرمایه گذاری سرمایه گذاران گفتند که با توجه به شناختی که از مشار الیه وجود دارد و وسعت نظر و دید بازی که دارند فرصت خوبی برای ایجاد اشتغال , رونق گردشگری, و..... می باشد. - همچنین ایشان از برنامه های خود مبنی بر کوتاه کردن مسیر دسترسی شهرستان کوهبنان به زرند ,یزد و خراسان از طریق احداث جاده های میانبر اشاره داشتند.

در این سالن و در این عصر همگان بودند و آن اتحاد و همدلی بار دیگر به نمایش درآمد شیطان نفاق و اختلافات رجم شد.وحصارهای یخی جناحی و حذبی و .... در گرمای محبت , وهمدلی و صفا فرو ریخته وذوب گردید . و چقدر جالب بود کاش آن لذت ترجیح داده شود , و دعواهای بر سر پوستین تمام شود.

 نمایش وحدت و هماهنگی:

به غیر از میهمانان گرامی ،میزبانان نیز برحسب گفته دست اندرکاران همایش سنگ تمام گذاشتند که جای دارد آقای خلیل تاش برداشت خود را بنویسد.

 به استقبال عزیزان میهمان تقریبا همه آمده بودند افراد بومی و غیر بومی  و همه در یک چیز متفق القول بودند و آن خاطره انگیز بودن امروز است که انعکاسی است زندگی دهه های قبل.

فرماندار محترم آقای متقی , بخشدار بخش طغرالجرد آقای خونیکی و شهردار و مسئولین محترم انتظامی و همکارانشان و .... سنگ تمام برای برگزاری مراسمی آرام و بیادماندنی گذاشتند.

4- درکوهبنان

 پس از صرف شام میهمانان برای استراحت شبانه به کوهبنان رفتند و بقیه برنامه ها در آنجا ادامه یافت .

زحمات دست اندر کاران :

عصر جمعه هنگامی که عازم کرمان بودم یکبار دیگر در کیانشهر دوری زدم تا شاید دوست دیگری را ببینم. که فردی در جلوی بازار به چشمم آشنا آمد. دور فلکه بازار دوری زدم تواما یکدیگر را شناختیم- مهدی سمیعی بود . پس از احوال پرسی و پرسش های متداول براه افتادیم در مسیر تا زرند هم چند پابدانایی سابق را دیدیم چراغ دادیم و ایستادیم و بار دیگر حرف زدیم و خدا حافظی کردیم.

عصریک شنبه به مبایل آقای خلیل تاش که از وبلاگشان شماره اش را برداشتم زنگ زدم که تشکری کرده باشم . دیدم ایشان هنوز در پابداناست!! و مشغول جمع کردن عقبه و خاتمه گردهمایی است،بیشتر احساس قدر دانی از ایشان حس شد .

 اما با عنایت به بعد مسافت و مراجعات مکرر ایشان طی این مدت برای تمهیدات گردهمایی و منش ایشان در طول برنامه که   رفت و آمدن های بی مورد را که نشان دهد مسئول برگزاری گرد همایی می باشد را نداشتند و به هماهنگی و هدایت کلی کار پرداخته و بسنده کرده بودند،و در روز های پایانی نیز وقت برای خاتمه آن گذاشته بودند ، برایم جالب بود بنابراین در پارک شورا ملاقات و گپ و گفتی در باب همایش و قدر دانی از زحمات ایشان به سهم خود که هم میهمان تلقی میشدم و هم میزبان بعمل آمد.


 
نظرات , احساسات , انتقادات و پیشنهادات شما
ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢٧   کلمات کلیدی:

با کلیک بر روی نظرات در خصوص اولین گردهمایی اظهار نظر فرمایید.


 
اولین گردهمایی - مقدمه کلی
ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٢٧   کلمات کلیدی:

 آنکه میگفت که بنیاد جهان بر خاک است  

  مشنو ایخواجه , که بنیاد جهان بر باد است.

روز پنجشنبه 23/6/91به هوای دیدن دوستانم که قرار بود عصر پنجشنبه در گلزار شهدای طغرالجرد برنامه داشته باشند , به آنجا رفتم.

طوفان زندگی و گذر زمان ,کودکی و جوانی اکثریت را درنوردیده بود , چونان کامپیوتر سنگینی که سیستمش دیر بالا می آید , پس از گذشت دقایقی ....

همدیگر را میشناختیم.

تقریبا یکبار دیگر دهه چهل , پنجاه ,شصت  و هفتادتکرار شد. خیلی فضای پر احساسی بود . از همه جای ایران و از همه سنین آمده بودند. کسی  میگفت نخستین بار سال 1344 به منطقه آمده است , آمده بودند از همه دوره ها  , در گوشه ای خانواده شهید عبداللهی بر مرقد شهیدشان نشسته بودند و امیر صدیقی, باهنر , یونسی, رفعتی , رشیدی مقدم , متین اقدم , ورانلو , آزادی ها , بالا زاده, یعقوب فضلی, تقی جلالی , یوسف زاده ها, ......زیاد بودند .

برخی بر قبر افراد مرحوم شده در منطقه , فاتحه میخواندند.

پس از آن, همه به کیانشهر رفتند , در باشگاه والیبال , پینگ پنگ و.... دوباره به راه افتاد, آزادی با دست چپ بازی میکرد و هنوز خوب بازی میکرد. بالا زاده دنبال امیر صدیقی بود که یکدست والیبال بازی کنند. همدیگر را به همان اسمهای قدیم صدا میزدند, کیان شهر یک روز دیگر شلوغ شد, یک روز دیگر ... اما چه روزی...

یکی از اهالی کیانشهر میگفت فردی درب منزل ما را زد و نگاهی به خانه, باغچه و درخت توی باغچه انداخت و سخت تحت تاثیر قرار گرفته و گریست. گفت سی سال قبل اینجا خانه ما بود. این درخت را ما توی باغچه کاشتیم..........

عجب رسمیه رسم زمونه

قصه ی برگ و باد خزونه

میرن آدما ازونا فقط

خاطرهاشون بجا می مونه

کجاست اون کوچه

چی شد اون خونه

آدماش کجان

خدا می دونه

بوته ی یاس باباجون هنوز

گوشه ی باغچه توی گلدونه

عطرش پیچیده تا هفت تا خونه

خودش کجاهاست

خدا می دونه

تسبیح و مهر بی بی جون هنوز

گوشه ی تاقچه توی ایوونه

خودش کجاهاست

خدا می دونه

پرسید زیر لب یکی با حسرت

از ما آدم ها چی یادگاری می خواد بمونه

خدا می دونه

 

اکثر افراد با قرار گرفتن در جاده پابدانا اختیار اشک هایشان را نداشتند , به محل کار پدر مرحومشان رفته و زار زار گریسته بودند. یادی از کسبه میکردند . معلمین , گارگران , معادن , ماکروسها و کراز های خطوط معادن , قابل توصیف نیست.


 
پابدانایی که خواهیم دید
ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٦/۱۸   کلمات کلیدی: گردهمایی پابدانایی ها ،کیانشهر ،خاطرات زندگی

سالهاست وقتی به هم میرسیم میگوییم چه ایاااامی بود

  کاش تکرار میشد

 کاش یکبار دیگر دور هم جمع میشدیم

کاش به دبستان , راهنمایی , دبیرستان میرفتیم از عکاسی فتو عباد و آقای سالاری عکس میگرفتیم .

 کاش معلمهایمان و مدیران مدارسمان را میدیدیم از دکان اخلاقی , رضا عبدالله زاده (چریک) , احمد یزدی و.......... رد , میشدیم .

کاش به  حمامهای عمومی میرفتیم , در باشگاه و زمین فوتبال میدویدیم, مادر ما را برای خرید نان میفرستاد ,پدر خسته مان از درب وارد میشد سلام میکردیم. سوار سرویس های ذوب آهن میشدیم, در بگشتو و باغ کاظم آباد تفریح میکردیم و سر به سر دوستان خودمان میگذاشتیم.

چه کاش ها و رویا های خوب و  زیادی.......

الان فرصتی پیش آمده

هرچند که بعلت تقارن زمان برگزاری گردهمایی پابدانایی های عزیز با آغاز مجدد فعالیت مدارس و دانشگاهها شاید امکان آمدن حد اکثری فراهم نشود اما بلا خره برخی از دوستان رنج سفر را بر خود هموار خواهند ساخت و خواهند آمد.

انگیزه و تمایل به این سفر صرفا بیادآوری خاطرات خوشی است که در برهه ای از زمان در این منطقه رقم خورد.

افرادی با زبان . قومیت . لهجه و... مختلف ولی یگانه  همدل , همراه , در اوج صمیمیت و وفاق و سر خوشی و بالندگی .

در سنین و مقاطع مختلف عمر از مجردی , ازدواج , تا بدنیا آوردن چندین فرزند و رشد دادن آنها ...در این منطقه صبح و شام کردند.

آن پابدانا که از زرند شروع میشد و به نگهبانی اول معروف به نگهبانی دشتخاک میرسید و کم کم آثار معدنی بودن منطقه ظاهر میشد و به معادن اولیه و جلوی ترانسپورت و شلوغترین قسمت و آنهمه بیا و بروهااااااا میرسید ... ساختمان های اداری , کانتین و نانوایی و ساختمان های مسکونی و یک مسیر 12 کیلومتری از ساختمان ها و تعمیرگاه و آزمایشگاه زغال و آتش نشانی و حمام ها و.... باغها و طی میشد تا به کیانشهر میرسید.

بانکها , مغازه ها, اخلاقی ها , رضا عبدالله زاده ها, شاهرخی ها, عکاسی فتو عباد , مسجد , مدارس , صندوق قرض الحسنه , سینما ها , باشگاهها , استخر ها , ژاندارمری , بهداریها و..... آن همه فعالیت و جنب و جوش وااااااااااااای که چه ایامی بود.

تابستانش , زمستان و برفها و بارانها و رودهایش , یخبندانها و قندیلهای بزرگی که روزها آب نمی شد. ایام نوروزش , ماه مبارکش و هئیت های عزاداریش.....

کاش این یک شبی که در پابدانا هستیم به درازا میکشید پنجره ای باز میشد سرکی به گذشته میکشیدیم

جای نشست و برخواست پدرم - مادرم - خواهر و برادرم توی این خانه را میدیدم حس میکردم - رنگ , نوع لباس و جای لباس ها ی آویزان شده سرویس های خونه , همسایه های بغلی و روبرویی.

همکارهای پدرم (که چون دو برادر بودند نه رشکی نه حسادتی نه شیطنت و نیرنگی ... همه اش خیر خواهی)بابااا؟ ,  ماماااان؟میشه توی عالم بچگی صدایتان کنم , صدایم کنید , اینجا چرا اینجوریست؟ , کجاااااااااا رفتند ؟ چرا ساکت است ؟ کو رئیس ها و مرئوس ها , فرمان بده ها و فرمانبر ها , چراغ زندگی از سو افتاده است؟ چه خبر شده؟

حتما آن خاطرات را با اشک چشم و پلک زدن ها تصویر به تصویر از خاطر خواهیم گذراند. پدران و مادرانی که سالهاااااااااااا در این منازل(فلزی, بلوکی ها, ردیفی ها و زیر بهداری , جلوی سینما و...) و خیابان و منطقه آمدند , رفتند , خندیدند , ناراحت شدند , خوشحال بودند ولی چرخ زمانه همه چیز را در نوردیده است. دیگر از بسیاری از ایشان خبری نیست . به سرای دیگر کوچانده شدند.

 

بچه هایی که بدنیا آمدند , مدرسه رفتند , خاطراتی از مدرسه , همکلاسیها , هم دوره ایی ها , و معلم هایشان دارند , اکنون بزرگ شده و موی سپید کرده اند....

کاش بتوانیم یکبار دیگر با حضور عزیزان در همه رد ه های سنی دهه پنجاه - شصت و هفتاد را حس کنیم.